****************************************************
اول که آمدی چـــــراغی در دستت بود ، من که در تاریـــکی شب گرفتار بودم ،
کور سوی چراغ تو مرا همچــــون پروانه ای که به دنبال شمع میگردد به سویت
روانه کرد .
تو دستم را گرفتی و پا به پا بردی ، بردی و بردی . آنقدر مرا به جلو بردی که
دیگر فکر نمیکردم تنها هستم ، فکر میکردم خودم هستم با تمام توان ، دارم به
جلو می تازم . خیلی محکم و استوار گام برمیداشتم ،محکم محکم
از هر کوی و برزنی که میگذشتیم ،تو میگفتی آین را ببین آن را ببین ! من نگاه
میکردم و تعبیری میکردم و تو هم برایم بیشتر میگفتی .
از چه جاهایی گذشتیم !
کوچه مهر، جاده استقامت ، رودخانه وفا ،
شهر دروغ و ....
تا اینکه به جایی رسیدیم
پایت لرزید
گفتم چه شده ؟ چرا ماندی؟
گفتی بیا این چراغ برای تو ، تو برو من باید اینجا بمانم !
گفتم چرا؟چرا من باید بروم و تو بمانی ؟
گفتی باید مرا فراموش کنی و بروی
گفتم چگونه ؟
گفتی برو عادت میکنی !
دلم شکست ، اما صدایش را نشنیدی ،چه باید میکردم دلم نمیخواست او را
ناراحت کنم گفتم من هم اینجا میمانم
گفتی نه تو باید بروی
زندگی ساری است جاریست، شیرین است
زندگی هر چه باشد ، باشد
« اما زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست »
من هیچ به او نگفتم ، سرم را پایین انداختم و رفتم ،رفتم ....اما او ندانست من
رفتم ، اما دل من در آن شهر مانده .
او نمیدانست اگر میخواهد من او را فراموش کنم ، باید دلم را به دست فراموشی
بسپارم ، یا همان شهر فراموشی بگذارم . باز هم خوب است !
او و دل من در یک جا هستند !
شهر فراموشی
و دلم خوش است به اینکه بویش ، هوایش ، نفسش و ...
دل بیچاره ام دلخوش است دلخوش !
.
.
.
حالا هم آمدم یک سر به شهر فراموشی بزنم میخواهم دیداری با دل داشته باشم ،
البته دل بهانه است بهانه اوست !
***************************************
همه وجودم را سرما و لرزی در بر گرفته
نمیدانم این سرما از کجاست !
سردی نبودن توست
سردی اینکه فراموشت کنم
سردی تنهایی من
یا...
نمیدانم ،
اما تقدیر من و تو، جدا زهم است
و جداگانه نوشته شده
تقدیر چیزی نیست که نه من بنویسم آن را، نه تو
تقدیر را او مینویسد
و اوست که تواناست به هر کاری
شاید من طعم حضور تو را بخواهم و تو
طعم حضورم را
اما ...
حالا بیا با هم قراری بگذاریم
من نمیتوانم فراموشت کنم !
اما چون تو میخواهی سعی میکنم
سعی میکنم فراموش کنم روزی بود ، روزگاری
من بودم و تو بودی
ویک شب مهتابی بود
یادت بود و حرفهایت
من بودم و دلتنگیهایم
آمدی مرا از پیله تنیده شده رها کردی
و تو
تو بودی دلخوشی من
تو بودی شور من
تو بودی نور چشمان من
حال ، باز همان روزی است و روزگاری
آن چیزی را که قایمش میکردم توی دستهایم
مثل آب !
حالا
توی مشت من از آن آبها یک قطره مانده
که آن هم امروز چکید
حالا فقط مانده خاطرات
و نه تو هستی و نه من !
یک یاد ، یک خاطره و هر چه تو بنامی آن را
مانده مثل یک خواب
مثل یک رویای شیرین
مثل یک خواب دلچسب دم صبح
مثل یک برگ سرگردان درخت
روی آب زلال رودخانه
مثل ...
تو بگو مثل چی؟
******************************************
وقتی دلم برایت تنگ می شود
باتو هستم ای پری زمینی !
راهی جز این ندارم
دلتنگی های بی کلامم را به سوی ذهنت روانه کنم
خیالت را پشت حصار زمان ها اسیر کنم
عطر این عشق زمینی را در جاده های بی کسی جا گذارم
و تا ابد دیوانه با تو بودن شوم!
بدون تو حس می کنم
در پنهان ترین لایه های ذهنم
طعم تنهایی را !
می چشم
تلخ ترین لحظات را درآواز ساده یک پرنده
تو نمی دانی
چرا ؟
دیر زمانیست
طعم تلخ نصیبم شده
به جای لحظات با تو بودن
این را از قطره های رودخانه کنار خانه مان دانستم
آن زمان که بی وقفه برای قداست عشق مان می نوشتم
نمی دانستم...
اما در چنگال های بی رحمی زندانی شده ام ؟
کاری از : نغمه
*********************************************
وقتی لرزش نگاهم را روانه چشمهایت کردم
وقلبم برای تو تپید!
دوست داشتم
همان لحظه
قلبم را از جا بکنم
و دور بیندازم
چون میدانستم، که دیگر گرفتارت شده ام!
تو! نه اشکهای من
نه گریه بی صدای من
و نه سوز دل من را میدانی
پس چرا ؟
چرا آرام آرام آمدی
همه وجودم را از آن خودت کردی
چرا؟
حالا میدانی چرا ظالمی!
چون تو مرا نمیخواهی
و فقط من بازیچه ای شدم
برای تو
اما من!
من دیگر از دست رفته ام
و دلم هرنوایی بنوازد
آن نوا از آن توست
و نام توست
و من
فقط به انتظارم..........
که اگر روزی دستها یت را به سویم روانه کردی
به گرمی بفشارم.
دل ميخندد
عقل ميگريد
عقل ميگويد نکن!
دل ميگويد چه ميگويي؟
هردم به سويي ميروم
با دل ميروم شادم ، سرخوش و خندان
با عقل مينشينم ، گريان
دل ميگويد بنشين كنارش
عقل ميگويد منشين به يادش
دل ميگوييد در قفسم
عقل ميگويد تو آزاده اي
دل ميگويد چگونه يادش را فراموش كنم
عقل ميگويد ميدانم ،اما تو بكوش
من با كدام روم
با عقل يا دل؟
ندانم
ولي من از عرش ميشنوم ندايي
ميگويد رها كن خود را
از غم ، غصه،عذاب و رنج
و بخوان با خود پيروز شده ام من
پيروز شده ام بر هر چه كه بوده
هر چه كه گذشته
و من بايدخودم باشم
خبر داري از دل زينب
يارش نيست
ياورش رفته
حسينش نيست تا
سرش را روي زانوي او بگذارد
غصه هاش را بگوييد
سبك شود
زينب چه كند
عشقش رفته
عمرش رفته
نور دو چشمش رفته
تنهاشده
اگر مروت بود
اگر جوانمردي بود
اگر ظلم نبود
زينب تنها نميشد
حالا توي اين دنيا حسين ديگر پيدا نميشود
آن هم حسيني كه حسين زينب باشد
ياورش باشد
پشت و پناهش باشد
حسين با قامت رعناش
دل او را ميلرزاند
زينب دل شكسته است
بازهم بگويم از دل زينب
پهلوي مادر شكسته شد
سختي ، غم و رنجشش مادر
او ديد
مادرش رفت شبانه، تنها
چه شد دل زينب
بگويم باز بر احوال دلش
وقتي پدر گفت فزت برب الكعبه
بر احوال او چه گذشت
نه
نه من ميدانم
و نه تو ميداني
در دل طوفاني او چه گذشت
بايد زينب باشي تا بداني چه گذشت
بايد مثل او شوي تا بداني
همين قدر من ميدانم
كه صبر را يكي شكست داد
آري زينب بود كه صبر را از پادر آورد
چون ميدانست خداهمراهش است
کاری از مریم
هيچ كس نپرسد از من
هيچ كس نپرسد چرا اين گونه شد
چون ندانم
دلم از غم رها نميشود
دوست دارم
نگارم
تو بگويي غم مخور
تو بگويي رها كن خودت را
رنج و عذاب نده
آري دوست دارم تو بگويي
اما نگار من
چيزي نمي گويد
من هر روز برايش نغمه اي گويم
جوابم ندهد
در نگاه خسته من
هنوز اميد است
اميد اينكه
برگردي و پشت سرت را نگاه كني
بدان
اي نگارم
من هر روز كنار توام
حرف ميزنم
ميخندم
ميگريم
اما
تو آري تو مرا در نمي يابي
يا شايد
نميدانم
اما من دوست دارم پرده كنار رود
تا آنچه كه ناديديني است ببيني
نگارم
خسته ام
درمانده ام
وقتي ميگريم
دوست دارم دستان تو كنارم باشد
اشكها را تو پاك كني
نه صورتم دستان سردم را احساس كند
گاهي دستانم چنان تب دار است كه
بايد تو باشي تا احساسشان كني
توآنها را بگيري و مرا با خود ببري
پرواز كنيم در آسمان روياهايمان
اما نگارم
بدان
نمدانم اين همه شور و اشتياق را چه كنم
مرا درياب
کاری از مریم
كنار آبي دريا نشسته ام
دستانم را به سويت دراز كرده ام
دوست دارم راز و نياز كنم پروردگارا
هجوم كلمات است
ميخواهم بهترينشان را انتخاب كنم
براي تو اي بهترين اي پروردگارم
خداي من
از تو چيزي ميخواهم
براي دوستي خوب و مهربان
پروردگارا
زيباترين گلها وخوشبو ترین آنها
تقديم به او
براي هميشه
خداي من
هر چشم حسودي را از او دور كن
هر نگراني
هر كينه
هر دشمني
هرآنچه كه باعث ناراحتي اوست
هر انچه كه دل او را غمين كند
دور گردان براي هميشه
پروردگارا
شادي ، سلامتي ، اميد
موفقيت
پيروزي ، كاميابي و ...
خواستارم براي او
غم و ناراحتي به او هيچ گاه نزديك نشود
پروردگارا هر آنچه كه به فكر من نيامده است
خوب است و خواستني
هديه كن به زندگي او
و هر آنچه بد ، زشت ، پليد
و ...
دور كن از زندگي او
تا ابد
تا ابد
تا ابد
كاري از مريم
من و كبوتر
يك روز كبوتري مسافر آمد
آمد و روي شاخه من لانه كرد
هر روز كبوتر ميخواند من گوش ميكردم
من ميخواندم او گوش ميكرد
من كبوتر را دوست داشتم
آري دوست داشتم
اما نميدانستم كبوتر
كبوتر مرا نميخواست
كبوتر مرا بازيچه اي قرار داد
آري كبوتر خود پسند بود
آري كبوتر خودش را محك زد
آري كبوتر ميتواند دلبسته كند و برود
آري كبوتر ميتواند پرواز كند و برود
آري او برنده است
اما من نه!
لانه كبوتر روي شاخه ام نبود
لانه اش روي ريشه ام بود
حالا من ميخواهم آن لانه را خراب كنم
اما بايد ريشه ام را قطع كنم
تا شايدخاطرات فراموش شود
تاشايد آوازش فراموش شود
سعي ميكنم فراموش شود
بي صدا شكسته شدن غرور
كبوتر ،آواز ،خاطرات
و...
كاري از مريم
تقدیم به ابا صالح المهدی
زنگار چشم هایمان فقط با دیدن تو شسته می شودو روح خسته مان فقط با انفاس مسیحایی تو زنده می شود.
دیر زمانی است انتظارآمدن تو را داریم ای روشن ترین سایه خیالمان.
و انتظار مان کوچکترین چیزی است که می توانیم برایت داشته باشیم.
و جان هایمان بی ارزش ترینهاست که به پایت فدا می کنیم.آمدنت بزرگ ترین حادثه است برای انسان هایی که روح ظلم در مغز استخوان هاشان نفوذ کرده.
از بوی خون بی گنا هان سر مست اند و هر لحظه من اینجا خشمگین تر می شوم دیوانه شده ام از دست این ظلم بی کران و تمام لحظاتم پر از خشم ونفرت شده.
بیا آقای ما که دیگر کافی است این همه ظلم حالا نوبت تقاص گرفتن این همه خون بی گناه است.دل هایمان را اینقدر درانتظارت مگذار یا مهدی.
هر چه زودتر دل پر دردمان را مرهم گذار .صدای انتظارمان هر صبح شنیده می شود و هرشام با دلی پر دردبه خواب می رویم.صبح فردا باز انتظار دیگر طاقت مان راگرفته .
بیشتر ازهمه دلم شکایت ازاین بی کسی دارد ای کاش انتظارمان به پایان برسد .بیایی و همه ای کاش ها تمام شود.حق وحقیقت را در تمام ذره های جهان پدیدار کنی و دل ها برای همیشه عاشق حق شوند.
کاری از:ماریا
وسعت تنهایی ام را ببین
ببین
چه آوردی بر سر دلم
ببین
داغ عشقت بر دلم
تا ابد با قیست
همین دیروز بود
کنار حوض خا نه مان
نگاه عاشقا نه ات را
ریختی در چشمانم
گفتی ازعشق
از وفاداری
من ساده دل باورم شدحرفهایت
وای برمن
چه آوردی
بر دلم
چه آوردیی؟
نمی بینی مرا
کنارم میگذری؟
دلتنگ نگاه های توام
مرا ببین
ببین هنوز عشقتت را باور دارم
تو رفتی
رفتنت اما
باورم نیست
من مانده ام ووسعت تنهاییم
شکایت ندارم
این
رسم روزگارست
کاری از : ماریا
روز مرگم آسمان روشن تر از دیروز نیست
شاید آن روز هم مثل فردا آسمان بی ابر باشد
روز مرگم شاید فردا وپس فردا نیست
همین امروز است
روز مرگم آسمان آبی است
حوض کوچک خانه پر از ماهی است
من در گوشه ایوان
چشم بر در
هنوز
انتظار آمدن تو را دارم
باز طبع شعرم میکشد پای مرا تا یک اتاق
برگ های دفترم خالی است
دست هایم پر توان چون روز اول
روز مرگم چشم هایم پر امید
لحظه ها ساکت
تیک تاک ساعت می برد ذهن مرا تا یک خیال
یاد ایام گذشته
یاد آن روز های خوش رنگ
دخترم چند ساله بود
هفت یا هشت
هان یادم آمد شش ساله بود
یاد آن شعر قدیمی می کنم تکرار
دخترم سر بر سینه مادر گذار
تا بخوانم شعرخواب
اما دگر
سردند دست هایم دخترم دستم بگیر
باز تیک تاک ساعت روح خسته ام را می کشد در خود
روز مرگم یک شب است
شادند
می خندند همه
آسمان پر ستاره تر از دیشب نیست
یک ستاره میزند چشمک
می برد ذهن مرا تا دور دست
تا سر چشمه
می کنم دستم درون آب سردش
از سرانگشتم میچکد یه قطره آب
تیک تاک
لحظه مرگم چه نزدیک است
تیک تاک ساعت چند بود
چند بود نمی دانم
دلم تنگ است برای لحظه دیروز
برای زنده بودن
بعد مرگم
شاید صبح فردا را بگویم
باز قمری کوچک بر درخت می خواند نوای دیروز را
نه غمگین است ونه شاد
پیرمردی لنگ لنگان می اید ز دور
خشمگین است وپر غضب
آه و نالش می رود تا آسمان
ای خدا جانم بگیر
ناتوانند دست هایم دگر
دست می زند در آب
آخرین ستاره شب می زند چشمک
قطره آبی می چکداز دست مرد
فریاد ضعیفی را باد می آرد ز دور
چه شده شاید
نه انگار کسی مرده
مشتی خاک می خورد بر چشم ها ی بسته ام
می روم در قعر خاک تا شوم همرنگ خاک
فریاد های دخترم همچون چنگی میزند بر سینه ام
دخترم گریه نکن مادر فدایت چشم هایت تر نکن
شاید امروز شاید فردا
بعد مرگمان دست هامان جاریست
در نزدیک ترین رودخانه ذهن ها
پر از عشق
پر از خیال میشدم
صدای گامهایت که میامد
برایم میشدی حس یک روز بارانی
یا
صدای ابشار یک جهان روحانی
تو نمی دانی
لحظه های با تو بودن
چقدر مقدس بود برایم
اما گذشته ان روزها دگراز سرم
به جاش حسرت دیدارت مانده بر دلم
نمی دانی
تو نمیدانی
عذابم می دهد رنج تنهایی
به دیدارم اخر چرا نمیایی
تهی نمی شودذهنم از خیالت
صبر تلخی است جور هجران تو
تو نمیدانی
چقدر تلخ میگذردلحظه های بدون تو
چرا مجازات شدم
نمی دانم
تو نمی دانی
کاری از : ماریا